سه شنبه 1391/03/16
به شرط شیرینی
حلاج واژه هاست
به ضرب یک بوسه ی نا
گهان به دو نیم شد منم
نیمی که غلتان غلتان می رود تا لب جوی هنوز(۱)
و نیمی می آید از میان عدسی ها به جستجوی جهان
و نیمه ی دیگری که
- ایست ! واژه ای در میانم گیر کرده
- ...
- ایست ! زبان جوانه زدن است اکنون
- ...
- ایست ! لبریز شکوفه هاست بهار
۱- رودکی : غلتان غلتان همی رود تا بن گو
نوشته شده توسط علی رضا دالک | لینک
|
پنجشنبه 1390/05/27
تو در نبود کلمات
و کلمات در نبود تو
به زندگی ربط می دهندم .
نوشته شده توسط علی رضا دالک | لینک
|
پنجشنبه 1390/05/27
پا به پای آمدنت شدند
شکوفه های سیب همنشین خواب هایم
و پرندگان اردیبهشت می خوانند تو را
با نام کوچکت .
حالا نوبر دستهای تو رسیده ام و
چشمهایم
چشمهایم آرام آرام به نور خو می گیرند .
نوشته شده توسط علی رضا دالک | لینک
|
سه شنبه 1390/02/13
وقتی که مه غلیظ بود و ماه می تابید
ما هم غلیظ بودیم و می خواندیم و تاب می خوردیم
درهم ،
بر هم ،
عریان .
نوشته شده توسط علی رضا دالک | لینک
|
سه شنبه 1390/02/13
هر روز به دنیا می آیی
با دسته گلی
که به خانه می آیم .
نوشته شده توسط علی رضا دالک | لینک
|
