شنبه 1387/04/22
غروب آسمان را بدجوری تنگ کرده بود. نفس ام به سختی بالا می آمد و اگر هرچند لحظه دستی به صورتم نمی کشیدم مثل یخ های قاسم شروع می کردم به چکّه کردن. دست کردم توی یخ ها و دو تا پپسی بیرون کشیدم. خاتون با لهجه ی جنوبی اش نگاهم می کرد و لبخند پر حرفی تحویل ام می داد. تنم داغ شده بود، بدجوری وسوسه شده بودم که لب های خاتون را ببوسم. چند مرتبه که قاسم رفت به مشتری هایش برسد خودم را جمع و جور کردم و خواستم کار را تمام کنم امّا با اولین لرزش نگاهم، خاتون شیشه را روی لبش می گذاشت و نوشابه سر می کشید. یعنی فهمیده بود؟ می ترسیدم. می ترسیدم فهمیده باشد. راستش... دلم می خواست فهمیده باشد امّا جرأت نداشتم. تا نیمه های شب روی همان صندوق ها نشستیم و یک ریز حرف زدم. هزار مرتبه در یک چشم به هم زدن لب های خاتون را بوسیدم امّا چشمم را که باز کردم با اولین لرزش نگاهم تنم هم لرزید. گوش هایم سرخ شده بودند، حرارتشان را حس می کردم امّا به خودم دلداری می دادم که تاریکی هوا نمی گذارد متوجه شود. یعنی فهمیده؟ چه قدر تو دلش به من می خنده! لعنتی! داره باهام بازی می کنه... چه لذتی از این ترس من می بره! چه قدر بی عرضه ام! یک ریز حرف می زدم. نمی دانم چه می گفتم و از چه حرف می زدم امّا نگاه دقیق و کنجکاو خاتون وادارم می کرد ادامه بدم. قاسم شروع کرد به جمع کردن وسایل اش. از روی صندوق ها بلند شدیم، قاسم نوشابه ها را یکی یکی از سطل آب بیرون آورد و داخل صندوق چید. یک مشت آب به صورتش زد و سطل را زیر نخل خالی کرد. ما راه افتادیم و قاسم رفت سوئیچ موتور را بیاورد. پانصد متر پایین تر، کنار دیوار باغ ایستادیم. خاتون به من نگاه کرد و پرسید: چیزی می خواستی بگی؟ فرصت نکردم حرارت گوشم یا خشکی دهانم را حس کنم. جواب دادم: نه. چند لحظه همانطور به هم خیره شدیم. قاسم دو مرتبه بوق زد.
نوشته شده توسط علی رضا دالک |
لینک
|
چهارشنبه 1387/04/12
تشنه ی بی پایان
یک بیابان از شن های تن ات ،
گرم و مهربان
به تازگی نان گندم
که در دست های تو
دو قسمت می شود ،
خنک و گوارا
در کاسه های بی ادّعای ِ گِلی
شربتی از بیدمشک و بهارنارنج ،
وسوسه گر و فریبنده
لذّت سرخ گناه ...
چه زندگی ِ پر شکوهی
حوّای ِ برهنه ی من !
نوشته شده توسط علی رضا دالک |
لینک
|
شنبه 1387/04/08
بوسه در برابر شعر
شعر در برابر صلح
صلح در برابر نفت ...
نوشته شده توسط علی رضا دالک |
لینک
|
شنبه 1387/04/08
مزه ات در دهان شیری ام پیچید
از نوک تیز قلابی که گیر داده
به چند قطره خون ِ دویده در رگ هایم
تا عضلاتی که تو را شیهه می کشند
دشت به دشت
دریا به دریا
لحظه به لحظه ی این خواب گردی
صورت خوشی ندارد
نگاه کن !
- رفتنت صورت خوشی ندارد .
هر روز حالت را از زنهای کولی می پرسم
له له زدن ام روی ساحل
و دست های چروکیده ی نا خدا
لای سینه های تو ...
- صورت خوشی ندارد .
رختخواب ام پر از شن شده ،
گلویم پر از چهارنعل تازه
و خودم موجود نجیبی
که اصلا ْ صورت خوشی ندارد .
نوشته شده توسط علی رضا دالک |
لینک
|
دوشنبه 1387/04/03
هو نمی کشم ،
سوت هم نمی زنم .
نصفه شب تو خیابونا پرسه نمی زنم ،
بارون که می زنه خیس نمی شم ،
ساز نمی زنم ،
لای لای ترانه ها گیر نمی کنم ...
تو می گی دنیا چه مرگشه تازه گی ها !!؟
نوشته شده توسط علی رضا دالک |
لینک
|