ــ قار ، قار ، قار ...
ــ کوفت ! پدرسگ !
ــ قار ، قار ، قار ...
خسته است و کوفته از نمای شب
نحوست من از تو
نیایش تو از من :
" تهران است و بو ی سرب هوا
تهران است و بوس یرب حوا
تهران است و خوی قرب خدا ... "
و دیگر خبری نیست جز
" قار و قار و قار ... "
پرنده ی کوچیک نوک طلایی !
هیچ کس نمی تونه آزادی رو ازت بگیره ،
هر چه قدر دلت خواست
اینور و اونور بپر
تو قفست .
روی چمن های خیس ولو شده ام
و با نوک انگشت
سرنوشتم را در آسمان صاف سه شنبه نقاشی می کنم .
گاه گاه کلاغی هست که لی لی کنان نظاره ام کند
و تویی
که از من چشم برنداری .

خودم را بدجوری گم کرده ام .
شما حلزون کسلی ندیده اید
از این کاغذ عبور کند
و ردّی از شعر برایتان به جا بگذارد ؟
و تنها یک ماه در آسمان می درخشد .
این همه شادی .
این راه خوشبختی است :
راه خوشبختی است این :
خوشبختی است این راه :
است این راه خوشبختی :
این راه ، خوشبختی است .
تقدیم به
فشن های ادبی
هر گلی می زنید
به سر خودتان .
ما در زاد و بلد مادری مان
کچل ایم
و بلدیم راه را تا چاه
با همین سیب های سرخ .
شعورمان البته
دست کم از شعرمان داشت
که روزنامه های صبح را
با ساندویچ مدرسه خوردیم
تا تیتر ِ " خواص گِل برای رشد مو "
هر بار بهار می دهد
دست های تو را بچیند .
۱.
کوچه ی کنار ِ بیمارستان پر از آدمهای غریبه و اتومبیل های جورواجور بود. دیر شده بود و شلوغی کوچه هم معطل ام می کرد. آدم های کوچه اجازه ملاقات نداشتند، فقط می توانستند راه بروند و در انتظار شنیدن خبر ِ تولد یا مرگ کسی مدام سیگار بکشند. آهو گفت: "چه مهتاب زيبایی!" سرم را از پنجره بیرون بردم تا مهتاب را تماشا كنم امّا موفق نشدم. آهو برای من زیباترین زن دنیا بود. به خودش هم همین را گفتم. انگار تشنه ی شنیدنش بود. دستش را انداخت دور گردنم و خودش را پرت کرد در بغلم. اولین باری بود که مزّه ی بُزاقش را می چشیدم. احساس می کردم نفسم به سختی بالا می آید. نشستم و تنش را بغل کردم. انگار می خواستم خودم را به پاهایش بریزم اما نمی دانستم چه طور. نفس نفس می زدم. خودم را به صورتش رساندم. وسط چمن ها دراز کشیده بود و من روی تن برهنه اش نیم خیز بودم. به صورتش که دیگر آن معصومیت سابق را نداشت خیره شدم. به نظرم آمد بازیگر تأتری هستم که کارش را به بهترین نحو انجام داده و حالا در پایان یک نمایش طولانی انتظار فرود آمدن پرده را می کشد. نگاهش به آسمان پشت سرم بود. دلم گرفته بود. پرسیدم "مهتابه؟" چیزی نگفت، به صورتم خیره بود و لبخند می زد.
۲.
شب های مهتابی، حتی اگر ماه را هم نمی دیدم، دلم می گرفت. اصلا هر شبی که دلم می گرفت مهتاب می شد. روزها خیلی بهتر می گذشت. آنقدر سرم گرم خرّاطی می شد که زندان را فراموش می کردم. مسئولین زندان اجازه داده بودند تمام روز در کارگاه باشم. گرچه هیچ زندانی دیگری این اجازه را نداشت اما برای به دست آوردنش تلاش زیادی هم لازم نبود. رئیس زندان معتقد بود که برای جامعه پذیر کردن زندانی ها هر کاری مجاز است. سال اول این کار برایم فقط یک دل خوشکنک بود و با آن خاطراتم را دوره می کردم اما کم کم موفق شدم خودم را با محیط وفق بدم. مخصوصا ً از وقتی که چند دوست قدیمی به ملاقاتم آمدند و پیشنهاد هایی در مورد کار در زندان دادند. بعد از آن شروع کردم به ساختن گوشی های سه تار برای یکی از آنها. آخر هر ماه می آمد، گوشی ها را تحویل می گرفت و پول خوبی در ازایشان می داد. همین دوست بود که وقتی آزاد شدم سه تاری برایت ساخت. آدرس بیمارستان را هم او به من داد. زندگی در زندان به پایان رسیده بود و این برای من به معنی آغاز همه چیز بود. روزهای زیادی را شمرده بودم و هزارو یک شب مهتابی نقشم را تمرین کرده بودم. چه نمایش بی نظیری !
۳.
مرد درشت هیکلی که موها و ریش طلایی داشت مثل یک ببر دور ِ آهو می چرخید و با دندانها و نگاهش نعره می زد که تا چند لحظه ی دیگر تن طعمه اش را می درد. مرد فقط آلتش را با چند تکه برگ پوشانده بود اما نسبت به آهو که کاملا ً برهنه بود، موجودی جامعه پذیر به حساب می آمد. هیچ اثری از ترس یا اظطراب در نگاه آهو نبود و با آن همه چرخیدن و غرش کردن ببر او بیشتر از طعمه اش مظطرب و ترسان به نظر می رسید. عصبی بودم و گلویم خشک شده بود. بالاخره حمله کرد. جهش بزرگی کرد و دندان هایش را در پوست آهو فرو کرد. آهو افتاد. خون روی زمین پخش شده بود و تکه های دریدهی گوشت در خاک می غلتیدند. از تماشای برنامه پشیمان بودم، گمان می کردم قرار است شاهد صحنه های زیبا و شگفت انگیزی از آفرینش باشم، اما حالا نا آرام تر شده بودم. به ساعتم نگاه کردم، دیر شده بود امّا نمی توانستم از جایم تکان بخورم.
۴.
کوچه را سر کشیدم و با عجله از اولین بریدگی وارد خیابان اصلی شدم. تصویر بیمارستان از ذهنم خارج نمی شد و مدام سرم را گیج می کشید. یاد روزی افتاده بودم که در یکی از اتاق های همین بیمارستان، برای اولین بار تنش را لمس کردم. بالاخره وارد بيمارستان شدم، مثل همیشه بوی بیماری می داد. حتی اگر هیچ بویی هم در هوا نبود رنگ دیوارها ، روپوش سفید ِ پرستارها یا نور مهتابی ها این بو را با خود داشتند. پدرت شبیه که نه، دقیقا با نگاهی که یک سگ نگهبان به دزد مفلوک می اندازد وراندازم کرد. پارس نمی کرد و این اصلا ً نشانه ی خوبی نبود. تصمیم داشت به من حمله کند اما زنجیر قلاده اش برای این کار خیلی کوتاه بود. وارد اتاق شدم و شروع کردم به بوسیدن پیشانی ات. پرستار با اشاره ی دست به سمت آهو پرتابم کرد. چشمهایش بسته بود و به آرامی دست و پای کوچکش را تکان می داد. با انگشت اشاره شروع کردم به لمس کردن تنش. هیجان زده بودم و به سختی می توانستم احساساتم را کنترل کنم. مغزم توانایی درک ضربان قلبش را نداشت. تبدیل به فرشته ای شده بودم که از درک آفرینش عاجز است. دست و پایم می لرزید و حتی نمی توانستم سجده کنم. آهو را بغل كردم و چند قطره اشك ریختم.
زمان زیادی از آن روز گذشته و حالا آهو زن زیبا و کاملی است که در یک شب مهتابی ، من را به دنیا آورد.
